تبليغاتX
رویای بی انتها
رویای بی انتها
رویای بی انتها

خیلی سخته دوستت باهات تماس بگیره وقبل از سلام و احوال پرسی بهت تبریک بگه،چون مطمئن بوده که قبولی،دارم دق میکنم به کی بگم داره قلبم وایمیسته،حتما میگین چی شده اصل موضوع چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟نتایج آزمون وکالت اعلام شد.در بهت و تعجب دیدم اسمم جزو قبولیا نیست.برگردیم به حال و روزم:یک دفعه یاد اون حرفی افتادم که میگن چیزیو به زور نخواین از خدا یعنی قبولی در آزمونم به زورهههههههههههههههههههههههه.تمامه بدنم یخ باور کنین اگه الان دکتر میرتم میگفت مستقیم ببرینش قبرستان.

امسال خیلی تلاش کردم تست زدم دقت کردم پس چرا همچین شد،نذر کردم که همه میگفتن رد خور نداره پس چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی برام سخته دارم خرد میشم آخه چرا یکی از 100نفر من نباید باشم.نمیدونم شاید حکمتی تو کار خداست خیلی داغونم هیچی آروموم نمیکنه.

بوق بوق میرسی از دوست خوبم و مهربونم که با حرفاش دلداریم داد نمو تونست بخندونه،خیلی براش دعا کردم میخواد یک ماشین بوق دار بگیره

بوق بوق:نمیدونم میخواستم چیزی بگم یادم رفت بی خیال ............. 

|+| نوشته شده توسط فافا در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 19:5 | 

سلام با خودم گفنم زودتر بنویسم تا اینکه از تازگی شب یلدا نیوفتاده.

خیلی دوست داشتم شب یلدا مثل قدیما خونه رو تزئین کنم

منظورم اینکه ۱هفته جلو تر دنبال فانوس سماورزغالی کرسی و.................. باشم.

امسال خیلی سعی کردم ولی نشد آخه مادرجونم خونمون بود مریض بودن تازه از بیمارستان مرخص شدن.

از صبح به هر دری زدم نشد با خودم گفتم امسال هم مثل پارسال قسمت نیست.

بالاخره شب شد.تنها کاری که تونستم انجام بدم تزئین هندونه بود.

هندونه ما صورتی دراومد مال شما چه طور؟

خدا دوسم داره هااااااااااااااااااااااا آجیل کم داشتیم بهتره بگم نداشتیم که رسید.آخه ظرفشو تدارک دیده بودم ولی خالی بود.

فال حافظم گرفتیم برام جالب در اومد.

امسال سال عروسی ها تمام دوستام یکی یکی دارن عروس میشن فقط من و یکی دیگه موندیمآره درسته کم کم داره ترشی لیته.......

نه بابا هنوز سنی ندارم ۲۳ ناقابل

داشتم میگفتم دوستم زهرا چهارشنبه مجلسشه .خوشحالم به خاطر مسائلی که داشت امیدوارم خوشبخت بشه

فقط۱۰ روز دیگه مونده برام دعا کنین

 

|+| نوشته شده توسط فافا در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 12:11 | 

سلام هیچی نگم سنگینترم البته دلیل غیبتو میگم.

این روزا کار خاصی نمیکنم صبحها میرم دفتر بیمه جای بابا.عصرا هم که خونه.البته ۱هفتهای میشه که مرتب میام دفتر قبلش چون آزمون  داشتم (از همتون التماس دعا مخصوص دارم)کمتر میومدم بنده خدا بابا هم هیچی نمیگفت.

مدتها پیش(دوران دبیرستانو میگی)الان بزرگ شدم۲۳ سالمه۳تا داستان نوشتم البته ۱کیش به رمان بیشتر شبیه بود با توجه به رشتم که انسانی بود خیلی کار راحتی بود.الانم میخوام تمرکز کنم و ۱داستان یا یک قصه کوچیک بنویسم.باور کنین دوران دبیرستان خیلی متن و داستان.....مینوشتم ولی از وقتی رفتم دانشگاه همه چیز تعطیل شد خیلی بابت این موضوع ناراحتم به همین دلیل حالا که وقت دارم میخوام شروع کنم

این اس ام اس رو یکی از بیوفاترین دوستام بهم داد:کوچیک ترین محبتها ها ازضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود.البته من به بهترین دوستام فرستادم

راستی یک خبر عروسی بدم یکی از صمیمی ترین دوستام(۱۰ساله که همو میشناسیم)۲۶آذر مراسمشه از طرف من همه دعوتین.هر کی نیاد

 

 

|+| نوشته شده توسط فافا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 10:19 | 

××××
من به دنبال فضایی میگردم:

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

تا در آنجا نفسی تازه  کنم

|+| نوشته شده توسط فافا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 10:54 | 

0000
چند روز یش تو کتابخونه بابا یک کتابی توجهمو جلب کرد(مشکلات را شکلات کنیم)

مطالب جالبی نوشته بود که به نظرم جالب بود :

در هر شرایط و موقعیتی که هستیم باید خدا رو شکر کنیم:اگر یک یهودی ایش بشکند میگوید خدا رو شکر که هر دو ایم نشکست.و اگر هر دو ایش بشکند میکوید خدا رو شکر که گردنم نشکست

باد میوزد عده ای در مقابل ان دیوار میسازند و عده ای اسیاب

وقتی چیزی بسیار به چشمانتان نزدیک باشد نمیتونیم ان را ببینیم برای دیدن به فاصله نیازمندیم

|+| نوشته شده توسط فافا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 14:1 | 

خسته شدم
دیگه نمیتونم خسته شدم حالم از خودم بهم میخوره ......................................................................خسته شدم
|+| نوشته شده توسط فافا در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 11:9 | 

حسین بیشتر از اب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی ابی معمعرفی کردند.

امسال زیاد تو مراسم شرکت نکردم بیشتر با خودم خلوت میکردم آخه معتقدم در خیلی از این مراسمات اصلا شان و منزلت و احترام امام رو نگه نمیدارن.مثلا به حضرت رقیه را با ترس و ناله و زجر معرفی کردنند ولی همین حضرت ۳و۴ ساله قفلهایی باز میکنه که همه حیرت میکنند اینا رو نمیگن که همین حضرت کوچولومون در برابر خیلیها واستادو........... فقط دوست دارن اشک مردمو در بیارن...........

راستی نتایج وکالت هم اومد و متاسفانه مجاز نشدم البته رتبم خوب شد ولی........

چرا نگاه نکردم

میان پنچره و دیدن

همیشه فاصله ای است

چرا نگاه نکردم

|+| نوشته شده توسط فافا در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 16:19 | 

:×:×:×
سلام.من قول داده بودم لااقل به خودم که زود به زود آپ کنم ولی نمیدونم که چرا نشد.در این مدت اینقدر اتفاقهای جالبی برام پیش اومده که نمیدونم کدومشو بگم ولی اتفاقی که واقعا منو تکون داد فوت ناگهانی عموم بود.جالبه هر کی منو میبینه که ناراحتم میگه مگه عمومتو دوست داشتی .................واقعا درسته که میگن ادمو تو ۱وجب خاک میزارن.ولی چه فایده ادمو تا مدتی فقط یادشون میمونه و بعد یادشون میره.

یک تقلید کوچولو میخوام از وبلاگ کیا کوچولو داشته باشم :

بوق بوق:۲تا از دوستای صمیمیم مزدوج شدن(ملیحه دوست دوران دبیرستانیم و فافا نه من نیستم یک فافای دیگه)

بوق بوق:امتحان وکالت داشتم یک مدتیو درس میخوندم(البته کلاه شرعی و عذرموجه برای غیبت کبری) خیلی سخت بود و لی من سعی خودمو کردم و به نظر خودم سعی مهمه .....البته تا ۲یا۳ هفته ی دیگه نتایج میاد برام دعا کنین........

بوق بوق:

وقتی تنهایم و بغض سکوت مرگبارم را می شکند

وقتی با باران می بارم و جای در پای او می گذارم

        تنهای رخت میبندد

سهم من از باران به اندازه ای گیسوانم کوتاست

وصف باران به اندازه ای شادی هایم بی انتهاست

سایه باران را میبینم که با سایه های اشکهایم مسابقه می دهند

بوق بوق:

چقدر خوبه آدم يکي را دوست داشته باشد نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطره اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطره اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره .

بوق بوق:

خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه ولی من دوسش دارم چون تنهایی رو درک می کنه

|+| نوشته شده توسط فافا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 10:46 | 

تابستون
چه تابستونی من که اصلا نفهمیدم به خیال خودم درسم تموم شده و اخ جووووون یک تابستون حسابی باور کنید از عروسیها بیشتر نشدم.به سلامتی همه دخترا و پسراشونو سروسامان دادن البته خیلی خوش گذشتباز م میگذره(هنوز۲تاشون موندن)همش بزن و بکوب و من هم که سم درد میکنه واسه بزنو بکوب همش عالی بود فقط اخر بعضی مجالس که میدیدم یک خانمی منو به مامان نشون میده همه کارا رو خراب میکرد(اینقدر......که مجبور میشدن)

ادم تا وقتی درس میخونه میگه کی دیگه تموم میشه باور کنین هیچ خبری نیست دلم هوای ۱ثانیه اون دورانو داره.فعلا که جای بابا مشغول به کارم و اگه بزارن میخوام واسه وکالت بخونم(هر کی کار داره .......فاااااااافاااااااا)

باید اعتراف کنم دلم به تنها دوستم د..........م..........(اگه حدس زدین اسمش چیه)خیلی تنگ شده بیشتر از اینا در موردش نمینویسم چون میفهمین

راستی الان که اومدم و میلمو چک کردم یک خبری به دستم رسید که باشه بعدن میگم.شاید...........

|+| نوشته شده توسط فافا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 17:43 | 

دوباره از روز اول
سلام به همگی..................

میخوام بعد از این غیبت طولانی دوباره شروع کنم مثل قبل.........

اول:درسم تموم شد۴سال به اندازه ی یک چشم به هم زدن بود با تمامه خوبیها و بدیهاش تموم شد.تو این۴سال دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که خیلی کمکم کردن.هر چی بگم واقعا کم گفتم.البته خیلیها را هم از دست دادم

چند تا(۲تا)دوست از طریق چت پیدا کردم که واقعا ماهن

الان که درسم تموم شده اول بدبختیم نه کاری نه باری...........

خیلی وقته ننوشتم باید ببخشید از مطلبه بعدی .........

واقعا دارم میگم خیلی خوشحالم که دارم بعد از مدتی اپ میکنم خیلی.

این اپ را هم مرهون راهنمائیهای دوست خوبم(.........ک........چ.......)میدونم

|+| نوشته شده توسط فافا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 13:59 | 

Powered By BLOGFA - This Template Designd By Reza Aminzadeh